آرمین عشق مامان و بابا

                 

بدون عنوان

سلام عزیز دل مامانی. خیلی وقته که نتونستم بیام به وبلاگت سری بزنم و مطلب جدیدی بذارم . مامانی رو ببخش اما دست خودم نیست. این روزها خیلی حالم مساعد نیست. در گوشی بهت بگم؟؟؟؟ آخه مامانی یه نی نی دیگه توی راه داره. همین باعث شده که  حال و روز خوبی نداشته باشه. سردرد هم که دیگه مزید بر علت شده و باعث شده که اصلا نتونم سمت کامپیوتر بیام. تو رو خدا ببخش. حتما میگی هنوز نی نی جدید نیومده من رو فراموش کردن. نه به خدا اصلا اینطوری نیست. عاشقانه تر از قبل هم دوستت دارم. اما فعلا مامانی رو عفو کن تا انشاءاله این بحران رو پشت سر بذارم و دوباره بتونم مثل قبل بیام و وبلاگت رو به روز کنم. ...
6 خرداد 1392

بدون عنوان

سلام. میدونم خیلی دیر اومدم. اما زودتر از این نمی شد آخه توی سفر هستیم. اما به هر حال برای تبریک عید هیچوقت دیر نیست. دوستان عزیز عید همگی مبارک باشه انشاءاله سال پر بار و پر از موفقیت برای همه باشه.
11 فروردين 1392

بدون عنوان

سلام زندگی من. سلام عشق کوچیک من. امروز پنجمین سالگرد اون روز قشنگه . روزی که فهمیدم خدای مهربون تو رو به من هدیه کرده . روزی که خدا مهربونیش رو در حق ما تموم کرد و من طعم زیبای مادر بودن رو چشیدم. خدایا شکرت به خاطر این همه لطفی که به من و اشکان عزیزم داشتی و داری. انشاءاله که همیشه لطفت شامل حال ما بشه و ما بتونیم این گل پسر عزیز رو اونطوری که شایسته است بزرگ کنیم و آینده ای درخشان براش رقم بخوره. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآمین. ...
15 اسفند 1391

مهد کودک

چند وقتیه میخوام قضیه مهد کودک رفتنت رو برات بنویسم فرصت نکردم. امروز بالاخره تا از مدرسه اومدم  کارهامو کردم ناهار فردا رو هم درست کردم و نشستم پای کامپیوتر . بعد از کلی کلنجار رفتن با بابایی که آرمین باید امسال به مهد بره بالاخره موفق شدم راضیش کنم. بابایی می گفت شما هنوزکوچولویی  و مهد رفتن برات زوده. سال دیگه باید بری مهد. اما من می گفتم آرمین شیطونه. برای آموزش توی خونه اصلا با من همکاری نمی کنه. همه اش نشسته پای تلویزیون باید بره مهد. خلاصه بالاخره به این شرط که قید و بندی توی ساعت رفت و آمد نداشته باشی و هر وقت هم که میلت نبود نری راضی شد که شما رو بذاریم مهد. بعد از راضی کردن بابایی نوبت رسید به پیدا کردن یه مهد خوب. ...
21 بهمن 1391

سبز پوش شدن پسرم توی ماه محرم

پسرم، من و بابایی دختر عمو پسر عمو هستیم. مامان فریبا خیلی نگران سلامتی تو بود. نذر کرده بود که اگه تو سلامت به دنیا بیای توی ایام محرم به یاد علی اصغر(ع) لباس سبز ت نت کنه .ا ین هم حکایت سبز پوش شدنت بود.     ...
7 دی 1391

دندون در آوردن آرمین در سن 6 ماهگی

عزیزم شش ماهه بودی می خواستم با لیوان بهت آب بدم . لیوان رو که گذاشتم دم دهانت احساس کردم صدایی به گوشم رسید. خوب که گوش کردم دیدم صدای برخورد دندون با لیوانه . مامان فریبا رو صدا کردم با انگشت که لثه هاتو لمس کرد گفت دندون موشی های پسرم دراومده. عزیزم مبارکت باشه.   ...
7 دی 1391

راه رفتن پسرم

آرمینم ، یک ساله بودی دستت رو به مبلها می گرفتی و بلند می شدی یکی دو ماه بعدش هم شروع کردی به راه رفتن. وقتی می خواستی راه بری من دلم می لرزید که یه وقت نیفتی و جاییت زخم نشه. چکار کنم عزیزم مامانم دیگه می ترسم بلایی سرت بیاد.
7 دی 1391

تولد یک سالگی نازنینم

روز 16 آبان 1388 تولد آرمین گلم بود. برات یه کیک خوشکل گرفتیم و یه جشن کوچیک . زیاد شلوغ نبود. خودمون بودیم و خاله ها و دو تا از عمه های مامان و بابا. اینقدر ناز و خوشکل شده بودی عزیزم. مامان قربونت بره چند تا از عکس های تولدت رو برات میذارم. اول کیک تولدت بقیه عکس ها رو در ادامه مطلب ببینید.   زحمت تزئینات رو بابا اشکان کشیده. دستش درد نکنه.         مامان قربون اخمت بره.           یه عکس هم با ساغر و امیر (دختر خاله و پسر خاله) برات گذاشتم. ...
7 دی 1391

بدون عنوان

2 ماهی به پایان قرارداد خونمون باقی مونده بنا به دلایلی باید خونه رو عوض کنیم. بابایی هم مشغول جمع کردن خرابکاریهای شما از روی در و دیوار خونست. ضربه هایی که با چکش و آچار به دیوار اتاقت زدی.شما هم شدی وردست بابایی. هر کاری که می کنه شما هم باید انجام بدی. منم توی اینترنت مشغول چک کردن ایمیل و وبلاگ شما بودم. یه لحظه برگشتم دیدم پشت سرم نشستی روی اپن و برای خودت با تیز بر و دم باریک مشغولی. وحشت کردم وقتی تیز بر روی توی دستت دیدم . داشتی با تیزبر روی جعبه دستمال کاغذی می کشیدی. وسایل رو ازت گرفتم بردم توی اتاق پیش بابایی. صدام میزنی می گی بیا بذار سر جاش بابا دعوا می کنه . شیطون با من دعوا می کنه یا با شما که کارهای خطرناک می کنی؟  ...
7 دی 1391