تاريخ : 29 / 4 / 1391 | 6:06 بعد از ظهر | نویسنده : مامان لیلا و بابا اشکان

                 





[موضوع : ]
تاريخ : 6 / 3 / 1392 | 5:38 بعد از ظهر | نویسنده : مامان لیلا و بابا اشکان

سلام عزیز دل مامانی. خیلی وقته که نتونستم بیام به وبلاگت سری بزنم و مطلب جدیدی بذارم. مامانی رو ببخش اما دست خودم نیست. این روزها خیلی حالم مساعد نیست. در گوشی بهت بگم؟؟؟؟ آخه مامانی یه نی نی دیگه توی راه داره. همین باعث شده که  حال و روز خوبی نداشته باشه. سردرد هم که دیگه مزید بر علت شده و باعث شده که اصلا نتونم سمت کامپیوتر بیام. تو رو خدا ببخش. حتما میگی هنوز نی نی جدید نیومده من رو فراموش کردن. نه به خدا اصلا اینطوری نیست. عاشقانه تر از قبل هم دوستت دارم. اما فعلا مامانی رو عفو کن تا انشاءاله این بحران رو پشت سر بذارم و دوباره بتونم مثل قبل بیام و وبلاگت رو به روز کنم.





[موضوع : ]
تاريخ : 11 / 1 / 1392 | 6:39 بعد از ظهر | نویسنده : مامان لیلا و بابا اشکان

سلام. میدونم خیلی دیر اومدم. اما زودتر از این نمی شد آخه توی سفر هستیم. اما به هر حال برای تبریک عید هیچوقت دیر نیست. دوستان عزیز عید همگی مبارک باشه انشاءاله سال پر بار و پر از موفقیت برای همه باشه.





[موضوع : ]
تاريخ : 15 / 12 / 1391 | 4:52 بعد از ظهر | نویسنده : مامان لیلا و بابا اشکان

سلام زندگی من. سلام عشق کوچیک من. امروز پنجمین سالگرد اون روز قشنگه. روزی که فهمیدم خدای مهربون تو رو به من هدیه کرده. روزی که خدا مهربونیش رو در حق ما تموم کرد و من طعم زیبای مادر بودن رو چشیدم. خدایا شکرت به خاطر این همه لطفی که به من و اشکان عزیزم داشتی و داری. انشاءاله که همیشه لطفت شامل حال ما بشه و ما بتونیم این گل پسر عزیز رو اونطوری که شایسته است بزرگ کنیم و آینده ای درخشان براش رقم بخوره. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآمین.





[موضوع : در چنین روزی]
تاريخ : 21 / 11 / 1391 | 4:43 بعد از ظهر | نویسنده : مامان لیلا و بابا اشکان

چند وقتیه میخوام قضیه مهد کودک رفتنت رو برات بنویسم فرصت نکردم. امروز بالاخره تا از مدرسه اومدم  کارهامو کردم ناهار فردا رو هم درست کردم و نشستم پای کامپیوتر .

بعد از کلی کلنجار رفتن با بابایی که آرمین باید امسال به مهد بره بالاخره موفق شدم راضیش کنم. بابایی می گفت شما هنوزکوچولویی  و مهد رفتن برات زوده. سال دیگه باید بری مهد. اما من می گفتم آرمین شیطونه. برای آموزش توی خونه اصلا با من همکاری نمی کنه. همه اش نشسته پای تلویزیون باید بره مهد. خلاصه بالاخره به این شرط که قید و بندی توی ساعت رفت و آمد نداشته باشی و هر وقت هم که میلت نبود نری راضی شد که شما رو بذاریم مهد. بعد از راضی کردن بابایی نوبت رسید به پیدا کردن یه مهد خوب. خیلی پرس و جو کردم و جاهای مختلف رو گشتم.آخه یه محدودیت دیگه که داشتیم این بود که می خواستم یه مهد نزدیک خونه باشه که اگه بابایی نتونست شما رو ببره مامان فریبا راحت بتونه ببردت مهد. خلاصه گشتیم و گشتیم یه روز به طور اتفاقی از جلوی یه موسسه خلاقیت رد شدیم به بابایی گفتم خوبه بریم اینجا رو ببینیم شاید به درد خورد. (با توجه به چیزهایی که شنیده بودم بدم نمی اومد اونجا ثبت نامت کنیم). رفتیم و با یکی از مربی های اونجا صحبت کردیم. با توجه به گفته های مربی اونجا رو مناسب دیدیم و تصمیم گرفتیم ثبت نامت کنیم. شما هم کلی علاقه نشون دادی و می خواستی همون روز بری داخل مهد . ما هم خوشحال گفتیم آخ جون خدا رو شکر آرمین خیلی به مهد رفتن علاقه داره و هیچ مشکلی نیست.

وسایل مورد نیاز رو خریدیم و شد اول مهر و شما با علاقه تمام از زیر قرآن رد شدی و با بابایی و مامان فریبا رفتی مهد. ( من نبودم آخه من هم از اول مهر باید می رفتم مدرسه). روز اول با خوبی و خوشی به پایان رسید و شما با توجه به علاقه ای که داشتی با گریه از اونجا اومدی بیرون یعنی نمی خواستی بیای خونه. ما هم سرمست از اینکه شما چقدر به مهد علاقه مند هستی.

روز دوم هم با بابایی رفتی مهد. اما فقط تا دم در و شروع کردی به گریه کردن که نمی خوام برم داخل. آخه چرا؟ از اون روز استرس ها و دردسرهای ما شروع شد. هر روز با هزار بدبختی و با گریه و زاری لباس می پوشیدی و یه قشون آدم باید باهات می اومد تا شاید شما رضایت بدی و بری کلاس.

یه روز بابایی با مامان فریبا, یه روز بابایی با خاله یلدا، یه روز باباعلی و مامان فریبا یه روز بابا علی و خاله یلدا. یه روز می گفتن باباش لوسش کرده باهاش نیاد یه روز می گفتن مامان بزرگش لوسش کرده باهاش نیاد و.....





ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : 7 / 10 / 1391 | 5:43 بعد از ظهر | نویسنده : مامان لیلا و بابا اشکان

پسرم، من و بابایی دختر عمو پسر عمو هستیم. مامان فریبا خیلی نگران سلامتی تو بود. نذر کرده بود که اگه تو سلامت به دنیا بیای توی ایام محرم به یاد علی اصغر(ع) لباس سبز تنت کنه .این هم حکایت سبز پوش شدنت بود.

 

 





[موضوع : حکایت سبز پوش شدن پسرم توی ماه محرم]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد